تبليغاتX
❤❤سرنوشت کاغذی❤❤

❤❤سرنوشت کاغذی❤❤

&بهترین چیز رسیدن به رهاییست،& فرهاد رها

هرکسی عاشق نشد دیوانه نیست

هرکه دیوانه نشد پروانه نیست

در پی عــــشق تو دل دیوانه شد

شمع گشتی ودلـــم پروانه شد

ازلهیب عشـــــــق تو افروختم

عــــشق را به سادگی نفروختم

ناگهان در بی کسی ها گم شدم

رفتی وافســـانه ی مردم شدم

تا به کی چشم انتظاری سوختم

بس که چشمم را به راهت دوختم

تا به کی دیدار چشمت در خیــــال؟

زندگــــی با آروزهای محــــــال!!!!



تقدیم به گلی عزیز.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت11:22توسط فرهاد رها |

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.

تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش منشیم درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!

خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه‌گي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي‌گشتيم، مشیم رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي‌كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم تا امروز هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت راحت .

در جواب بهش گفتم خواهش مي كنم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه‌اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه‌هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي‌خوندند.

... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم...


لخت مادرزاد!!!


این رو نوشتم که بهتون بگم اهای.....................ادمها



هیچگاه از محبت صمیمانه یک خانم سو استفاده نکنید

همیشه قرار نیست اتفاقی بیافتد و ما ادمها هستیم که اتفاقات رو میسازیم

پس بجای خیانت محبت را اتفاق زندگی خود کنیم

فرهاد (رها)



+نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت23:4توسط فرهاد رها | |

زمستا ن مرد

 

 

مثل تمام زمستانها این زمستان هم خیلی ساده و بی تکلف مرد...

واشک فردای برفهای اب شده را بخاطر شیون مرگ اجتناب ناپذبرش -بفرمان زمان - بفردای زمان ...یعنی .. بشکفتگی بهار زندگی سپرد..

ومن برای پیداکردن گور بی نام و نشان زمستان بود که همین امروز در نخستین روز تولد بهار سراغ طبیعی ترین طبیعت ها مزارترین مزارها

گهواره ترین گهواره ها ...نه !اینها نشد هیچ نشد -سراغ همه چیزترین همه چیزها یعنی (زمان) راگرفتم...

زمستان در کمال بدبختی در اغوش ترحم ناپذیر زمان خفته بود..

و انطور که از زبان زمان شنیدم قبل از مرگ حتی یک کلام به عنوان وصیت نگفته بود...

دلم بخاطر زمستان سوخت...

اگر قبل از پاییز میمرد ..میتوانستم بامشتی برگ خزان زده جسد بیپناهش را بپوشانم..

دریغا در امدنها و رفتن های کاروان سرای زیست برگهای بهاری را با جسد ها-کفن ها- و تابوتها کاری نیست...

بهار فصل تجلی بیگناهی گنهکاران -فصل پذیرایی از پشیمانی توبه های دروغ توبه کاران است..

بهار زیباست بهار خداست بهار تجلی دهنده ی عظمت خدا یعنی بستر استراحت خزان زدگیهای دوران انسانی انسان است...

زمستان مرد...

و زمان که وسیعترین وبلافصل ترین پناگاه همه ی پدیده های تو -همه ی پدیده های جوان است - از شدت شعف تولد بهار حتی فراموش کرد بر سنگ مزار زمستان بر سنگ مزاری که نداشت چند کلامی بنویسد...

بنویسد که :اینکه مرد که بود .چقدر بود..چرابود...

ومن بخاطر همین بود که دلم بخاطر زمستان سوخت...

بخاطر همین بود که در یک لحظه ی ناتمام - تاثیری زاییده از زمستان های عمر این زندگی فانی-

لب خنده های نشکفته ی قلبم را بدامن مشتی سرشک بدامن نریخته دوخت..

با چند قطره خون از دریای خونی که در تک قلب تک افتاده ام طپش های قلبم را -

چون بلمهای طوفانزده ببازی گرفته بود-با چند قطره خون از این دریای ناراحت

چند کلامی بجای زمستان برای زمستان بر سنگ مزاری که زمستان نداشت نوشتم:

در این مزار فراموش شده -فصل تیره بختی خوابیده است

که بر هردانه از بذر موجودیتش که در قاموس طبیعت به (برف)معروف است تا سر سام افرین شبهای سرد هزاران خانواده بی پناه تابیده است...

 

 

اه ...!ای بوسه های نگران عشقهای نیمه شب پنهانی...

زمستان است این که اینجا خوابیده است ...

و زمستان است بالاخره پایان بهار هر زندگانی

در انتظار چه هستید؟

چرا میترسید از دوست داشتن؟

چرا میترسید اززندگی -صحبت بازماندگان را اموختن

زندگی کنید ... علی رغم تهدید زمستان ها...

واز بهار انچنان که شایسته انسانهای بهار افرین است-پذیرایی کنید

چون که سخت است در انتظار پایان بودن و به پایان نرسیدن

وسخت است چشم به راه اینده دوختن و به اینده نرسیدن

                                                                   دلنوشته:     فرهادرها

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت12:48توسط فرهاد رها | |

دیگر اشتیاقی به پرستش خدا ندارم

در زمانه ای که همه هزاران خدای دروغین دارند بگذارید من نیز خدای خود را بپرستم

دیگر هوسی درون من به نام عشق زنده نیست پس بگذارید من نیز حرامی ترین حرامی شهرتان باشم

حال که همه در فکر جدایی هستند من خود میخواهم دیواری باشم میان تو و اوی درونت

حالا که همه از هم محبت هارا میدزدند تا سیاهی شب ظلمت هوس حاکم باشد من نیز شبم

من خود خدای خودم و میان هر فاصله راه خود گم نخواهم کرد من نیز خدای خودم

اه ای افسون سیمای جذاب

اه ای شیطان من عمری فرشته مقبول درگاهت بودم حال شده ام شیطان رانده شده

من دیگر بر سجاده ام بوسه بر خاک پاک تو نخوام زد

من دیگر نماز نخواهم خواند دیگر بنده تو نخواهم بود

کفر نیست اگر کفر بود شایسطه گفتن نبود

خدای من کجاست ؟ تو بگو خدای دیگران بگو ؟

من رانده شده ام پس رجیم هستم اما چه کنم که تو خدا نداری اما من خدا دارم پس حق دارم انتخاب کنم راه سعادت با راه لذت

من راه لذت را عمری با سعادت تو ویران کردم و حال لذتم را بر اباده های سعادت تو خواهم ساخت

خدایا چه کنم ؟ اه فراموش کردم که من خدای خودم و تمامی غم های درون خودم را خودم خلق کرده ام با مسیری که اشتباه بود

من سکاندار قایقی شدم که مدت ها بود سوراخ بزرگی راه رسیدن به قلب دریا را از او ربوده بود

اه من کفتری ام که بالم شکسته

صندلیم که پایه هایم نای استقامت بار تو ای نکبت شوم جدایی را ندارد

من بلبلی ام که باغ ملکوت تو هم نتوانست مرا شاد کند

خدایا عمری با حیات اجباری بودن خویش ساختم

اما حال در پی حیات جاودانه اتش جهنمت در تکاپو هستم

من دیگر نماز نخواهم خواند

 

نوشته فریدون رییسی (فرهاد رها)

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت6:58توسط فرهاد رها | |

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت6:16توسط فرهاد رها | |

sسرنوشت کاغذی فرهاد رها

هیچ باورندارم ...دلم نمیخواست باور کنم که سرگذشت عشق افرین من

سرگذشت نازپرورده ی نازنین من آبستن سرنوشتی بدین پایه شوم باشد

یادم نیست چندسال پیش بود....شاید دیروز بود ...شایددیروز دیروز بود

چه میدانم همانقدر میدانم که مدتهاست در پهنه زندگی جز سایه ماتمزده ای از خاطرات بر باد رفته ی روزهائی که رفتند...

قلب نگون بخت مرا مونسی نیست . واین اه !پروردگارا!کمدی خلقت است!کمدی این مرگ موسوم به زندگیست!

اگرتنها بودم خوب بود بالاخره میدانستم چکار کنم ...میتوانستم خیلی ساده تصمیم بگیرم و...

بمیرم!اما (اه !ای سرنوشت کاغذی)چکار کنم که در وجود بی پناه من قلب ناشکفته ی بی پناهتری . طپیدنهای فردای تولد را تمرین میکند...

واین ؟باورکنید گناه من نیست. گناه(او)هم نیست گناه خداست !کاش خدا این را مردانه قبول میکرد

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت6:20توسط فرهاد رها | |

سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم

 

فرهاد رها

لحظه های ناب کودکی ام در پیچ و خم زمانه گم شد

دوستانم را روزگارگرفت

عشقم را عاشقی دیگر ربود

خدایم را خدا کشت؛من ماندم و سیگاری کنج لب؛

تلخی شراب انگور و خش خش برگها زیر پا؛

من ماندم و پوچی لحظه ها و نامردی زمانه

نفرین بر عشق؛لعنت بر این روزگار نامرد؛تنها ناجی من مرگ است

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت6:18توسط فرهاد رها | |

 بزرگتر ها وقتی با هم میجنگند فراموش میکنن دنیاشون محدود به خودشون نیست و کودکانه ترین ارزوی ما بچه ها شادی اونهاست

مرد گفت بچه؟ به من چه از مادر بچه چه دیدم که از بچه ببینم برو لاغ گیس خودت

زن گفت :نه جونم کور خوندی خودت میدونی و بچت من تنها از خونه بابام اومدم تنها میرم

صدای گریه کودک را نشنیدند که صدا میزد مامان بابا بس

فرهاد رها

در این زمان خدا دلش به رحم امد به کودک گفت :

گریه کن .گریه کن معصوم بی پناهم

زیرا که دیگر دامان پر مهر مادری نیست که به ان بیاویزی و اغوش گرم پدری که در ان بیاسایی

حال به که پناه میبری؟ای وارث محنت و رنج ؛انان که ازتو به تو نزدیکتر بودنددر وادی مبهم سرنوشت رهایت کردند

گریه کن شاید اشکهایت اتش درونت را فرونشاند و فریاد کودکانه ات خواب غفلت را از چشم خفتگان بزداید

گریه کن

گریه کن ای تنها و معصوم ای کودک طلاق

بچه ها شیرینی زندگی اند

همه غنچه های باغ اشتی اند

اون ها رو از روی شاخه نچینیم

 

بچه ها شادی رو خیلی دوست دارند

گل کینه تو دل ها نمیکارند

اونها رو نخواین که غمگین ببینیم

زندگی هر لحظه پیچ و خم داره

شادی داره غصه داره غم داره

اینها رو از چشم اونها نبینیم

 

همه دنیای بچه مامان و باباش

شادی مامان و بابا دعای شب هاش

 

شما که این زندگی رو هدیه کردین به اون ها

سایه مهر شما روشنی فرداش

فرهاد رها

بیاین با هم دعا کنیم سرنوشت هیچ کودکی با تصمیمات نا عاقلانه ما کاغذی و سیاه نشه.آمین یا رب العالمین

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت6:30توسط فرهاد رها | |

 

دوش شنیدم این ایه از دولت دوست

سرخی چشمان من سرختر ازلبوست

 

به بادرفت وجودمن اندرسیاهی شب

چون پرکاهم وبادنگاه اوست

فرهادرهافریدون رییسی

تقدیم به امین و فرشته عزیز

تقدیم به جفتتون  از گل های خونه باغ خودمون که اردیبهشت ماه گرفتم

+نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت4:59توسط فرهاد رها |

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

                                     یه جوون خسته بود

                                                                    که دلش شکسته بود

مثل بارون بهار  زار و زار گریه میکرد

                         گاهی دست خستش و به سوی خدا میکرد

که ای خدای مهربون

                          خالق هفت اسمون

                                             اون و بیوفا نکن

                                                               از منش جدا مکن

دست خستم و بگیر

                         تو من و رها نکن

بگو اخه تا به کي باید بشینم سر راش

                                    بشینم تا اون بیادکه بشنوم صدای پاش

 

   مگه اون نمیدونه ؟

                            که دلم پریشون

                                         نمیاد که از چشام غم عشق و بخونه

      کلاغ ها از اسمون 

                            میرن به سوی لونشون

                                                       دسته های چلچله

                                                                           میرن به اشیونشون

ولی من بدون اون

                           چه بگم ؟ کجا برم ؟

                                               با یه قلب پر امید هنوزم منتظرم


  قصه مرد منتظر  فرهاد رها

 قصه مرد منتظر !قصه کوچه های ماست   

 صدای مرد منتظر صدای عاشقای ماست

                                    عشق های پاکی که هنوز تو کوچه پس کوچه های این شهر بزرگ 

   جون میگیرن بزرگ میشن ولی افسوس      

بینشون دیوار سخت

                          اسم این دیوار سخت تعصب تعصب تعصب !!!

یکی بود یکی نبود

                  زیر گنبد کبود

                                         یه جوون خسته بود

 که دلش شکسته بود

 

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت21:28توسط فرهاد رها | |

ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ

 بیاد نسیم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تمرین ميکنم

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت9:0توسط فرهاد رها | |

ای ستاره شب های تار زندگیم!

در خویش فرو میروم وسکوت را بر نطق بی پایان عشق خویش ترجیح میدهم

زیرا سکوت علتی میشودکه تفکر کنم وخویش را با رويای های عاشقانه دیروز

سرگرم کنم

زنده ماندنم را انگیزه اش دیدن روی ماه تو در فصل خزان گلهای یاس باشد.

میدانی چون گلی هستم که تو مرا در گلدان زندگی کاشته ای و مرا وادار به زندگی زیبایی

کرده ای ولی بی تو این گل سرشار از غم های جدایی و فغان عاشقانه ای است که هیچ چشم

بینایی هم نمیتواند ان راببیند

وجود من بسان ان گلی است که ریشه در قید سنت ها و عقاید و باورهای خانوادگی

گرفتار کرده و نه راهی برای زنده ماندن بدون این سنت هااست

و نه راهی برای ازادی و شکوفایی در دشت بیکران عشق تو است

پس ارام ارام دانه ها و بذروجود خویش را بر خاک گلدان جدایی ها میریزم تا شاید

باد بهاری دانه های عشق من رابا خود برده و در سرزمین بیکران عشق تو بر خاک وجودت

بریزد و دوباره قدرت احیا وحیات را بر من عرضه کند

اری انگاه که در قفس جدایی شکوه میکردم جز بلبل زیبایی که نام تو رانغمه میکرد و یدک خویش میکشید

کسی نبود که احساس مرا شناخته و درد و غم های مرا درمان باشد

اه و باز م اه که جز اه من کاری دیگرنیست که بتوانم تو را همیشه یاد کنم

و بدان که یاد توهمیشه در دل وجان من زنده وپایدار است هرچندجدایی هاوهجران در بین من تو

حاءل باشد ولی اندیشه ام جز وصال روی تو نبوده و نیست

و انگاه که در زمستان سرد سکوت من که در انزوا و گوشه گیری بسر میبردم تو با روح

بهاری خویش امدی تا اندیشه های سبز بهار را بر پیکر فرتوت من عرضه کنی

و صد افسوس که طول عمر اشنایی ما انقدر کوتاه بود که تا خویش را در ایینه وجود تودیدم

ناگهان دست بی مروت خزان اینه وصال رامیشکست تا باردیگر جدایی ها فاصله ای بین ما باشه

تا شاد درعمر دوباره من تو را در جای دیگر دیده و جان ناقابل خویش را که غم وفغان ها

از پای انداخته فدای تار گیسو های تو کنم

میدانم که اندیشه تو نیز جز وصال نبوده ولی اسارت ریشه های تو را نیز در خاک عقاید و

باور های دیگران دیده و باور دارم و در انتظار ان روز که دوباره خاک سنت ها توسط اصرار بر عشق

من و تو رنگ تازه ای بر خویش گرفته و من را با تودر یک گلدان کاشته و برای رسیدن به وصالمان

مددکنند که جز این دگر ارزویی در سر نداشته و ندارم و تو نیز با حضور گرم خودت

در فصل خزان در ماه اذر پذیرای عشق دوباره من باش

افسوس که تو نیز خود خزان بودی افسوس

+نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت20:51توسط فرهاد رها | |